یکشنبه، تیر ۲۱

من امروز مسافرم


شب از نیمه گذشته هست و من هنوز با این جامه دان به نتیجه نرسیده ام . این شش ماه هم گذشت . با اینکه زمانی که افغانستان هستم تصور اینکه روزی دلم برای این سرزمین - وطنم - تنگ شود خیلی برایم دشوار هست ، اما حالی واقعا یادش کرده ام . گرچه چند لحظه قبل که همراه چاقو، پیچِ دسته جامه دان ره جور می کردم یک لحظه به یاد خاطره ای افتادم و تنم پر شد از نفرت . یاد روزی افتادم که باید از منطقه طالب نشین تیر می شدم و من قبلا برای احتیاط مکتوب دانشگاه و تذکره ام ره لوله کرده بین دسته جامه دان جای داده بودم و بعد حتی صورتم ره هم صبح نششته بودم و هم با خودم چند بارتمرین کرده بودم که اگر از من پرسیدند چه کاره هستی بگویم خیاط .

حالا دلم برای این سرزمین کمی تنگ شده است و غمین نیستم از این که به سویش می روم .

این شاید خصلت هر انسانی باشد که هیچ گاهی به قناعت نمی رسد . هرجا که باشی بعد از چند مدت به تکرار می رسی و هوس جای دیگه در سر می پرورانی . حس ماشینی شدنی ره که درباره اش می شنیدم این جا خوب می شود دید . اینجا تقریبا همه چیز سر جای خودش است و حداقل من احساس می کنم که اصلا نمی توانم سودمند باشم . و این به تو انگیزه نمی دهد که حرکت کنی . حرکت کنی برای چه . و شاید به همین خاطر است که مردم اینجا کشته ی این هستند که سفر بروند ، شاید به خاطر اینکه از تکرار در یک مجموعه منظم خسته می شوند و می خواهند که از این وضعیت بگریزند .

حالا من هم باید بروم ، چند ماه ، شاید هم برای همیشه . به هر حال هر چه باشد حسی مرا می خواند که بروم . شاید ماینی باشد که انتظار پایم ره می کشد . شاید هم طالبی ره کمک کنم که به بهشت برود و شاید هم کودکی در این تخته سیاه نیازمند تباشیری -گچی - سفید باشد تا نامش ره دوباره به رنگ سفید تکرار کند .

نمی دانم که امکانات و مصرفیت های بامیان چقدر به من اجازه می دهد تا این حلقه اتصال با دوستان خواننده ره نگه دارم . ولی امیدوارم که حداقل خودم تلاشم ره از دست ندهم .
شب از نیمه گذشته است و من امروز مسافرم . حسی مرا می خواند که باید بروم .



جمعه، تیر ۵

و حتی خوشحال شوی



حسین ره تا به حال ندیده ام ، به مدد بعضی دوستان اهل ادبی که دارم و گاهگاهی به اشعارشان نگاهی می اندازم، با حسین آشنا شدم . از همان نخست مشخص بود که او استعداد خوبی در شعر دارد ، بعدتر با وبلاگش آشنا شدم ، خواندمش و خوانندگانش ره هم گاهی تعقیب کردم.

چند روز پیش که دوباره به وبلاگش آمدم این ره نوشته بود :
« در بیست و دو سالگی ام به افغانستان امدم و در بیست و دو سالگی ام از اینجا می روم .حداقل افغانستان باعث شد که جدی تر به آینده ، هدف ها و زندگی که می خواهم داشته باشم فکر کنم . چند هفته ای بود می خواستم اعلام کنم که این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد یا بهتر بگویم تصمیم گرفته ام دیگر شعر ننویسم . به این نتیجه رسیدم در زندگی خیلی چیزهای مهمتر از شعر هست که باید دنبالشان کنم . همین . از همه دوستانی که در این مدت همراهی ام کردند صمیمانه ممنونم . »

و چند ماه قبل وقتی می خواست افغانستان بیاید این ره گفته بود :

( 1 )
مادر عزیزم
سفر شبیه شعرهای من است
فقط شروعش را باید تو بنویسی
با یک کاسه آب

(2)
اشک های تو بارانی ست
که نمی تواند پرواز هواپیماها را به تاخیر بیندازد
و این چمدان زندانی
که دستگیر شده گانش
اجازه ملاقات با هیچ خاطره ای را نخواهد داشت

اخمت را باز کن
گره زدن بند کفش را
خودت به من آموختی


این نوشته باعث آزردگی خاطرم شد، نمی دانم حسین چه تصمیمی گرفته است اما هرچه که هست امیدوارم پایانش موفقیت در زندگی خصوصی اش باشد و آنچه من اینجا می نویسم شاید ربطی به حرف حسین هم نداشته باشد فقط بیان حسی هست که درمن ایجاد شده و آن اینکه در افغانستان واقعاً احساس مرده است . اگر کسی بخواهد با مخلوطی از عاطفه در این سرزمین زندگی کند باید تلاش کند که تمام حواس پنچ گانه اش ره از بین ببرد تا هیچ ورودی از این سرزمین نداشته باشد.

به هر حال حسین جان، گرچه احساس - شعر- در این سرزمین خریدار ندارد ولی امیدوارم که انتخاب جدیدت هر چه که هست حداقل با شعر در تضاد نباشد، تو می توانی شعر نگویی اما مجبور هستی شاعرانه باشی ، گریزی از شعر نداری، سخن نگویی حرکاتت این گونه خواهد بود . و اما بار دیگر اگر خواستی به این سرزمین بیایی سعی کن نخست بد شوی . بی تفاوت از کنار همه بگذری ، پا رویشان بگذاری و حتی خوشحال شوی از اینکه می توانی این کار ره بکنی .

خدا یارت




سه‌شنبه، تیر ۲

به عزم توبه ، سحر گفتم استخاره کنم

...
یک - کابل ، سینما پامیر، چسبیده به مسجد شاه دو شمشیره و این لوحه :
تعویذ نویسی فلانی با مجوز رسمی از وزارت اقتصاد و بعد هم زیرش آدرس ایمیل تعویذ نویس .

دو- کابل ، پل سرخ ، پهلوی کله پزی عوض و این لوحه بزرگ که درپیاده رو نصب شده - حدود یک در دو متر- :
تعویذ نویسی ، کف و ستاره شناسی ، با تحصیلات عالی در ایران و هند

سه - کابل ، مجلس سنا ، صبغت الله مجددی و این سخن - به نقل از بی بی سی - :
« معلوم هست که استخاره کردیم ، به ما یک اشاراتی شد از طرف خداوند که به همین ( کرزی) رای بدهید . »

خوب حالا کمتر از وجود لوحه های شماره یک و دو تعجب می کنم ، پیرنا حضرت صاحب وقتی برای اثبات روشنی آفتاب بر مهتاب (!) استخاره می کنند پس مریدان را زیاد جای گله نیست !

به عزم توبه سحر گفتم استخـاره کـنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم

سخن درسـت بگویم ، نمــی توانم دیـد
که می خورند حریفان و من نظاره کنم

حافظ


یکشنبه، خرداد ۱۷

تا با کتاب مهربان باشند

...

یک - روز دوستی با کتاب
بهترین راه برای پاسداشت از خاطره ی کتابهایی که در هیرمند دریایی شدند و بهترین شیوه برای مبارزه با این جهالت ، فکر می کنم نام نهادن « روز دوستی با کتاب » برای این روز باشد.
تا هم آیندگان بیشتر بر عمق این جهالت آگاه شوند و هم بهانه ای باشد تا حداقل هر سال یکبار به استقبال دوستی با کتاب برویم ، بلکه از این طریق آیندگان کمتر از کتاب بترسند.

دو - اجتناب از دیدن
این روزها برای اینکه دچار حالت تهوع نشوم سعی می کنم تا به لیست کاندیدان انتخابات ریاست جمهوری افغانستان هیچ سی نکنم . شعارهایشان چه خواهد بود؟ پناه می برم به خداوند از روزی که مجبورم کنند تا آنها ره بخوانم یا بشنوم این می شود افغانی بودن با تحمل اعمال شاقه .


پ. ن. : حتما شما هم با من هم عقیده اید که از وزیر فرهنگ- و وزارتش- نمی توان انتظار دوستی با کتاب را داشت بلکه باید چشم امید به نهادهای مدنی داشته باشیم .


شنبه، خرداد ۹

از بـــودا

عکس از سایت بی بی سی


چند روز قبل ، اگر اشتباه نکنم بیست هفتم ماه می میلادی ، پیروان آیین بودایی در سراسر جهان چراغ برافروختند تا سالگشت تولد بودا را به جشن بنشینند.پیروان آیین بودایی بعد از مسیحت ، اسلام و هندو چهارمین از نظر تعداد در جهان می باشد. بودا از جمله مردانی هست که در تمدن گذشته ی جغرافیایی که امروزه افغانستان می نامیم، جایگاه ویژه ای دارد . سالهای سال چراغ معبد بودایی در بلخ روشن بوده و غارهای مخصوص برای مراقبه و مدیتیشن رهروان این آیین هنوز در اطراف تندیس فروریخته اش در بامیان هویداست .
ماهها در گرما و سرما از سرک خاکی که به موازات تندیس فروریخته بودا قرار دارد پیاده یا با موتر گذر کرده ام ، بی آنکه از خودم پرسیده باشم که او چه می گفته و چه چیزی باعت شد که او سالها تمام رنج ناشی از «قدرت» و «شوکتی»ی را که می توانست داشته باشد رها کند و به جستجوی راهی برای رهایی از رنج برخیزد.
گشتن چند دقیقه ای یا چند ساعته در فضای مجازی اینترنت و گاهی برخوردن با افکاری متضاد و مخصوصاً اینکه نمی توانی صحت و سقم تمام گفته ها را تایید یا رد کنی و سپس نتیجه گیری از این نوشته برای کسی - مثل من - که با تاریخ و فلسفه و عرفان آشنایی ندارد بسیار دشوار است .
اما هرآنچه که باشد برای دل خودم هم که شده ، باید چیزی بیشتر از این مرد می دانستم . چند خط زیر نقاط مشترکی هست که تقریبا تمام نوشته های پیرامون بودا به آن اشاره کرده اند.

« سیدارته گوتمه » مشهور به بودا - به معنای بیداری - در حدود شش صد سال پیش از میلاد مسیح در یکی از خاندان های اشرافی و طبقات بالای شمال شبه قاره هند متولد شد. او هم عصر دانشمندان یونانی همچون طالس و فیثاغورس و فیلسوف چینایی لائودزه بوده است . بودا در اواخر دهه سی از عمرش درحالی که در فضایی به دور از غم نان کلان شده و زندگی کرده بود از بنیاد دچار تحول می شود وبه مدت چند سال در جستجوی رهایی از رنج ،به تکاپو و خلوت گزینی روی می آورد.
چندین سال بعد که بودا راه بیداری را دریافته است برای آگاهی بخشی ، نقد وضعیت موجود در هند و رهایی مردم ، دوباره به بین مردم باز می گردد.

نخستین گفتار بودا با « رنج و رهایی» آغاز می شود. بودا معتقد است که دو چیز هر دو به بیراهه - رنج- می انجامد، یکی «کامرانی» و دیگری «خود آزاری» ، که خود سالهای پیش از بودا شدن این دو بیراهه را « راه» می پنداشته . اما پس از بودا شدن در می یابد که راه نه آن هست و نه این ، و به راهی میانه قدم می نهد راهی که به آن « راه هشتگانه جلیل» می گوید. بودا پس از پیمودن این راه هشتگانه به « چهار حقیقت » رسید. البته طی کردن این راه هشتگانه مقصود نیست بلکه مقصودش « نیروانّه» ( چیزی شبیه به مقام فنا در تصوف اسلامی ما،برای مشاهده تفاوت بین « فنا صوفیانه » با « فنا بودایی» اینجا و اینجا ره ببنید ) است .
چهار حقیقت اصیل بودا :
  • به رسمیت شناختن وجود رنج در زندگی
  • خواستگاه رنج ، تمایلات نفسانی یا هوس هست
  • رهایی از این رنج ها امکان پذیر هست
  • راهی برای رسیدن به جایگاه بی رنجی وجود دارد
و بودا راه رسیدن به « جایگاه بی رنجی » را « راه هشتگانه جلیل » می نامد که عبارت اند از :
یک - شناخت یا فهم درست
دو - نیت یا اندیشه درست
سه - گفتار درست
چهار- کردار درست
پنچ - معیشت درست
شش - کوشش درست
هفت - بینش درست( گونه ای از مراقبه بودایی)
هشت- تمرکز درست ( گونه ای از مراقبه بودایی)

اما این هشت راه باید به ترتیب زیر از طریق سه مرحله آموزش به وسیله رهرو پیموده شود :
اول ، که برترین عمل هست ، درستی در « گفتار» ، « رفتار» و « معیشت» می باشد.
دوم، که برترین مراقبه هست، کوشش در سیر در عوالم درون و نظاره و مراقبه ی دل هست.
سوم، که رهرو به برترین شناسایی می رسد که همانا نیت درست و شناخت صحیح هست.

بنابراین راه نجات و رستگاری از نظر بودا با « عمل » ( گفتار و رفتار و معیشت صحیح)آعاز می شود. با «سیر در درون» از طریق مراقبه ادامه می یابد و با «شناخت درست» که همانا نیت درست وشناسایی درست هست ، به اوج می رسد.

البته در عصر امروز آموزه های بودا از غرب تا شرق گسترده شده است ، از کشورهای صنعتی گرفته که برای فرار از مکرر شدن در زیر چرخ های صنعت به دامان مراقبه بودایی (یوگا و مدیتیشن) پناه می آورند و از آن یک استفاده طبی میکنند تا رهروانی در شرق که حتی گاهی گفته می شود تا حد خدا وی را پرستش می کنند.
نکته ای که برایم جالب آمد این بود که آیا همان طوری که فلسفه اسلامی از فلسفه یونان قدیم اثر پذیرفته است ، آیا تصوف اسلامی هم می تواند متاثر از آیین بودایی باشد، جواب هر چه که باشد با قطعیت نمی تواند کاملاً نه باشد. با توجه به اینکه حضرت مولانا خود زاده بلخ هست که قبل از اسلام یکی از مراکز بودایی بوده وجالب اینکه کسانی همچون منصور حلاج هم چند صباحی را در شبه قاره ی هند - خاستگاه بودایی- گذرانده و حتی تجربه چین- پرورشگاه بودایی و مانی- را داشته است.

در این نوشتار از اینها ( یک ، دو ، سه و چهار) سود جسته ام .


جمعه، خرداد ۸

چند قول اساسی


این روزها با او قهرم ، خیلی که برش احترام بگذارم این هست که وقتی از آن سوی جاده تیر می شود من یک بار به اکراه برایش دست تکان بدهم . فکر می کنم حق با او باشد . من در این مدت هیچ چیزی برایش نداشته ام و هیچ به او گوش نکرده ام . تمام داشته هایم برای او شاید یک مشت کتاب با موضوعات اقتصادی باشد که تکراری بر تکرار افزوده است . پس شاید حق با او باشد ، او بیشتر از اینها بر گردنم حق دارد . من در حقش کم لطف شده ام . او این قدر این روزها از من نفرت پیدا کرده است که حتی وقتی در آینه می بینمش ، به من پشت می کند.

این دوری گزیدن خوب نیست . امشب تصمیم گرفته ام با او حرف بزنم، حرفهایی فقط بین من و او ، تنها ما هر دو . امشب - هنوز شب نشده است - باید از این نداشته هایم نسبت به او عذر خواهی کنم . باید چند قول اساسی بدهم . از اتاق بیرون می شوم . دروازه همسایه ام ره تک تک می کنم . یک سیگرت ازش درخواست می کنم . بی آنکه چیزی بگوید - هم وطن من نیست - قوطی سیگرت ره برایم پیش می کنم . یک دانه از مابین اش بر می دارم . لبخند زده، تشکر می کنم . هوا کم کم تاریک می شود . من از آپارتمان برآمده ام . به سمت محیط سبزی که پشت آپارتمان هست حرکت می کنم . امشب باید با « خود» ام حرف بزنم . دلم برایش تنگ شده است . باید به او چند قول اساسی بدهم ، که نداشته هایم را برایش جبران کنم .



شنبه، اردیبهشت ۲۶

از سیاست متنفرم ، آن هم از نوع افغانی اش

...



یک - همراه دوستی از طریق اینترنت می نوشتیم ، گفت نانم به روغن تر خواهد بود . پرسیدم چطور ؟ گفت در جریان انتخابات قرار است که سرپرستی شاخه جوانان فلان حزب را بگیرم .

دو- چند ماه قبل سفیر آلمان در افغانستان با دانشجویان افغان در آلمان دیدار داشت . سفیر در انتها پرسید : نسبت به آینده افغانستان خوشبین هستید یا بد بین ؟ از نخستین کسانی بودم که به عنوان بدبین دستم را برافراشتم .
پرسید چطور؟
گفتم در جامعه ای که تمام وزیرانش خانه ی اصلی شان خارج کشور - بیشترینه شان اروپا و آمریکا - است ، آیا می توان انتظار داشت که برای افغانستان کاری انجام دهند .
سفیر سرش را به نشانه تاسف تکان داد .
و ادامه دادم که این مردم از کمونیست ها خیری ندیدند ، مجاهدین از جهاد برایشان آبشخور ساختند و طالبان بدتر از همه ،اما حالا این هم قصه تکنوکرات ها .... . به چه دلیل باید خوشبین باشیم ؟
و سفیر بازهم سرش را شور داد.

سه - در جامعه ای که تمام تاجرانش سیاست مدار شده اند و تمام دزدانش تاجر ، فقط می توانم بگویم که از سیاست متنفرم و خدا عاقبت این مردمان را بخیر کند ، شاید فاجعه ای بدتر از دوران طالبان در پیش باشد شاید ... . در جامعه ای که تمام وزیرانش - و البته رئیس جمهورش - از افغانستان به عنوان محل فانی استفاده می کنند و هر روزه تلاش می کنند تا برای دنیای باقی شان - اروپا و آمریکا - بر اندوخته های قبلی شان بیافزایند تا رستورانت هایشان را به هوتل تبدیل کنند ، فقط می توانم بگویم خدا عاقبت این مردمان را بخیر فرماید و ما را نجات دهد از روزی که فاجعه ای بدتر از طالبان بیاید ... .

و فعلن فقط می توانم بگویم از سیاست متنفرم، آن هم از نوع افغانی اش .



یکشنبه، اردیبهشت ۲۰

گاهی از پول خوشم می آید

...

از ثروت، شهرت و قدرت هیچ خوشم نمی آمده ، چون همیشه باعث شده است بین آنچه که انسانها واقعن هستند و آنچه که ما می بینیم یک حجاب بسازد.

تقریبا چهار سال قبل بود ، کفگیری که دیگش ره هم نداشتم حالا به ته دیگ خورده بود. رهنمای معاملات کابل به مجردین مثل ما - من و هم اتاقی های وقتم- هیچ تمایلی نداشت که خانه کرایه بدهد. بعد از بسیار گشتن چند تایی یافته بودیم ، اما این رسم که شاید فقط از نوع کابلی اش باشد ، گفته بود که قرداد باید حداقل یک ساله باشد و شش ماه از کرایه هم پول پیش .

دوستانم را در ذهنم مرور کردم کس خاصی یافت نمی شد که بتواند کمکم کند . اما ذهنم روی یک نفر ایستاد شد . روزهای کودکی با هم قالین می بافتیم ، نصف روز مکتب می رفتیم و نصف دیگه ره هم بجا می زدیم و سرعقب . پشت شماره اش گشتم ، یافتم و زنگ زدم :

- سلام انجینر
- سلام حسن جان
- خوبی انجینر ؟
- چه عجب یاد ما افتادی حسن جان
- ( خنده ) خوب شاید کارم بهت بند شده . .... حقیقتش انجینر یک مقدار پول لازم داشتم .
- چقدر ؟
- چهارصدتایی اگر داشته باشی .
انجینر معاشش خوب بود . به قول بچه ها دالری پیسه می گرفت، و قول داد که بعدا خبرم می کند .

دو روز بعد زنگ زدم ، انجینر گوشی را برداشت:
- سلام حسن جان
- سلام انجینر ، چی کدی همراه زحمت های ما عزیز .

انجینر گفت صد دالر بیشتر نمی تواند جور کند و من هم بدون اینکه نشان دهم ناراحت هستم ازش تشکر کردم . و گفتم که مشکلم حل شده است ( تا مبادا که از من دلگیر شود) . اما مشکلم حل نشده بود بلکه که در کنارش دریافتم که این هم بازی دوران کودکی ام چقدر عوض شده . قبل از اینکه engineer شود معرفتش کمی بیشتر شامل حالم می شد اما حالا ... . بله ، برای همین است که گاهی از پول خوشم می آید.

پ.ن. : در اصطلاح قالین بافی وقتی رنگی درست به جای سابقش بافته شود می گویند «بجا »، و « سرعقب» یعنی که رنگ مورد نظر یک خانه عقب تر بافته شود.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷

وقتی NGOها افغانی می شوند

...

این دوستم نامش عباس است ، ما بریش داکترعباس می گیم . از دانشگاه طب کابل فارغ شده است اما حالا از زبان انگلیسی اش نان می خورد. جالب است، هفت سال زحمت کشیده و طب خوانده است اما حالا باید همه چیز را فراموش کند. خودش هم از این مسئله خیلی رنج می برد که چرا نمی تواند از حرفه اش - که دوستش داره - کسب روزی کند.
...
به هر حال این دوست و هم اتاقی ما فقط در ماههای زمستان یادش می آید که طب خوانده است. یعنی وقتی که یکی از اهالی اتاق زکام شود و پس از امتحان کردن شغلم ، سوپ و ... در نهایت به دوا روی آورد، در این موقع است که دوست ما یادش می آید که ایشان طب خوانده است و هفت سال از بهترین سالهای عمرش را صرف این مسایل نموده .
...
این مسئله برای هر انسان این مملکت یک موضوع رنج آور است که در این جامعه همه چیز شده است زبان انگلیسی و کامپیوتر، یکی اش قصه ی همین دوست ما . و جالب این است که ایشان برای کسی ترجمه می کند که -به قول خودش- سطح سوادش از مترجم کمتر است. دولت هم که هیچ برنامه ای ندارد تا به تعادل سطح درآمد NGOها و شغل های دولتی فکر کند. یا حداقل اگر نمی تواند معاش کارمندان خودش ره به سطح معاش NGOها نزدیک کند، برای کارمندان افغانی این موسسات خارجی سطح حداکثری معاش تعیین کند تا باعث نشود که سرمایه های ملی ما همه برای کار به این موسسات صف بگیرند، که بعضاً هیچ کار مفیدی نیز در جامعه انجام نمی دهند.

بله ، می گفتم که متاسفانه در این سالها عجیب این تب انگلیسی و کامپیوتر پیسه ساز شده است به طوری که همه راه افتاده اند پشت کامپیوتر و زبان انگلیسی و جالب است که course های آموزشی هم فقط برای یک چیز تلاش می کند اینکه شاگردانش انگلیسی و کامپیوتر یاد بگیرند، حتی فراموش می کنند که حداقل کمی چاشنی اخلاق ره همراه این زبان و کامپیوتر به خورد ملت بدهند تا فراگیران این حرفه ها - نه علم ها!!! - وقتی وارد بازار کار شدند کمی آداب معاشرت با مردم را یاد داشته باشند.

نمی دانم تا کی این مسئله ادامه خواهد داشت و مردم در تب این انگلیسی خواهند سوخت ، شاید تا وقتی که این NGO ها وبودجه های کلان آنها در افغانستان هست این مسئله هم باشد. ولی بعد از خروج این موسسات غیر دولتی خارجی شاید که به یکباره ملت دچار زکام شود و یادشان بیاید که نخیر انگلیسی همه چیز نیست ، ما باید سواد انگلیسی ها را هم علاوه بر زبان آنها یاد بگیریم و چراغ آنها از این روغن است که روشن می باشد .

و نتیجه غیر مستقیم این بازارِ گرم انگلیسی این شده است که مردم عادی - و صد البته هم مسئولین - همواره سعی می کنند تا در بین جملات شان به نشان تشخص، یگان کلمه انگلیسی انداخت کنند تا به طرف مقابل نشان دهند که آنها هم از علم روز پس نمانده اند . گاهی فکر می کنم که اگر این وضع ادامه یابد چند سال دیگه شاید ما هم مثل شبه قاره هندوستان زبان فارسی را فراموش کرده و« مر این قیمتی درّ لفظ دری» به کتاب تاریخ سپرده شود.
...

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴

عکس


رفته بودم برلین
عکس گرفتم
کنار دیواری که حالا بین شان نیست
چند سال پیش
هابرماس دانشگاه تهران آمده بود
ازش امضا می گرفتند.

چهارشنبه، اردیبهشت ۹

مصرف، به عنوان یک ارزش

...

چندی قبل پیش از برگزاری اجلاس سران بیست کشور توسعه یافته و درحال توسعه ی جهان موسوم به گروه 20 ، در روزنامه واشنگتن پست نوشته ای را خواندم . این نوشته با نام تعادل سازی اقتصاد ، عنوان سرمقاله وقت این روزنامه بود و در جستجوی یافتن راهی برای رهایی از رکود فعلی اقتصاد که دامن جهان را گرفته است . در سال روان بانک جهانی برای بیشتر اعضای هشت کشور توسعه یافته رشد منفی را پیش بینی کرده است و میانگین رشد جهانی ره نیز صفر تخمین زده است .
بگذریم، در این سرمقاله نویسنده آمریکایی آن به فرهنگ مصرفی اقتصاد دوم جهان - جاپان- و اقتصاد سوم - آلمان- خرده گرفته است که مردمان این کشورها بیشتر پس انداز می کنند و کمتر مصرف می کنند و خاطر نشان ساخته بود که باید فرهنگ مصرف این جوامع کم کم تغییر کند.
تا به امروز این مسئله ذهن مرا آزار می دهد که چرا ما باید برای جبران بیکاری همدیگر مصرف خود را افزایش دهیم تا تقاضای بیشتری شکل بگیرد و برای رفع این تقاضا شغل ایجاد شود و در نهایت بیکاری از بین برود . آیا ما آمده ایم تا برای جبران بیکاری یکدیگر بیش از پیش مصرف کنیم یا راه دیگری هم برای ساختن جهانی با اقتصاد متعادل وجود دارد ؟

مثال ساده بگویم، فرض کنیم در یک جامعه دو نفره هستیم، نفر اول موتر تولید می کند و نفر دوم نان . نفر اول همیشه نان نفر دوم را خریداری می کند اما نفر دوم به قدر احساس نیاز خودش موتر را از نفر اول می خرد . حالا چون نفر اول بیکار شده است می گوید باید فرهنگ مصرف نفر دوم تغییر کند و او بیشتر از من موتر بخرد !

من هنوز این مسئله را هضم نکرده ام و با خودم فکر می کنم که چرا من - انسان امروزی - باید همیشه در حال مصرف کردن بیش از نیاز و خارج ازنیاز خودم باشم . چرا نباید با تولید کمتر و با مصرف کمتر، زندگی آرام تر و ساده تر را تجربه کنم . اگر وضعیت به این صورت پیش برود شاید ما هیچ گاهی برای زیستن و برای با هم بودن وقت کافی نداشته باشیم و تمسخر انسان ماشینی چارلی چاپلین واقعی تر از قبل شود.

نمی دانم شما با من موافق هستید یا نه ، اما من فکر می کنم که این «فرهنگ مصرف» لااقل با «اخلاق شرقی» ما زیاد سازگار نیست و این اندیشه ی سرمایه داری از بعضی جهات باید در اصول خودش تجدید نظر کند.
...

شنبه، اردیبهشت ۵

سفر به بند امیر

...

تقریبا دو سال قبل بود ، بچه ها از کابل زنگ زدند که شوق بند امیر کرده ایم، گفتم من نیز هم . صبح زود حرکت کردند، راه دره « میدان-حاجی گگ» به علت حضور طالبان ناامن بود . گفته بودم که از راه دره «غوربند» بیایند . ساعت سه بعد از چاشت زنگ زدم تلفن شان جواب نداد . ساعت پنج زنگ زدم تلفن جواب نداد ، به تشویش شدم ، از کابل زنگ زدند که بچه ها سمت بامیان آمده اما تلفن شان جواب نمی ده ، گفتم من هم تلاش کردم اما جواب نمی ده . تشویشم بیشتر می شد، ساعت حدود هشت شب بود، رضا زنگ زد که ما رسیدیم و حالی هم در «هوتل ماما نجف» هستیم در بازار بامیان . اتاقی که من همراه همکارانم بودم جای سوزن انداختن هم نداشت بنابراین من هم رفتم پیش مسافران بندامیر به « هوتل ماما نجف » . تا نیمه های شب قصه بود و خنده . خنده به اینکه اینها از بین طالبان آمده بوده از راه « میدان-حاجی گگ» و بیشترین خنده به اینکه « راه بلد ها » خواب رفته بوده و راننده نابلد هم مسافران ره برده بوده به سمت بهسود و پنجاب ... .

عکس های زیر از نقاط مختلف شاهکار طبیعت « بند امیر» است که در این سفر گرفته بودیم. چند روزپیش این بند به عنوان اولین پارک ملی افغانستان نام گذاری شد و امیدوارم که بعد از این در نگهداشت این شاهکار خلقت توجه بیشتری صورت گیرد .
مجموعه بند امیر ازچند بند کوچک و بزرگ تشکیل یافته است که بزرگترین شان بند امیر است . امیدوارم که این تصاویر برای دوستانی که تا به حال موفق به دیدن این بند طبیعی نشده است بتواند معرفی کوچکی از بند امیر باشد.




راه خاکی بند امیر ، پروژه آسفالت این راه توسط یک شرکت کوریایی شروع شده است و تا پایان 2010 باید ختم شود.


من هم مثل شما به این عکس می نگرم ، اما به عنوان عکاس.


این دوستم علی است ، علی یعقوبی . در این بند که اگر اشتباه نکنم نامش بند پنیر است، حدود دو ساعت آب بازی- شنا- کردیم .


اشتباه نکنید، این غار نیست بلکه یک طاقچه رسوبی طبیعی است که از یک سویش عکس گرفته شده است . زیباست، اینطور نیست ؟


پنجشنبه، اردیبهشت ۳

با این همه جنگ

...


تصویری که انسانها در ذهن خود می سازند و بر اساس آن تصمیم می گیرند همه بر گرفته از بار معنایی کلماتی است که آنها به کار می برند، در جامعه ای که این همه جنگ هست آیا نسل های بعدی ما فرصت اندیشیدن به صلح را پیدا می کنند :

سگ جنگی
مرغ جنگی
خروس جنگی
شاخ جنگی
سر جنگی
کبک جنگی
تخم مرغ جنگی
کاغذ پران جنگی
مردِ جنگی
قلعه ی جنگی
و
تاسف انگیز تر،
شعر جنگی

حتی شعر که الهام جویبار روان احساس هست با جنگ آمیخته شده است .

با این همه جنگ به کجا خواهیم رفت ؟


سه‌شنبه، اردیبهشت ۱

دوربان سه در کابل

...


اولین روزی که وارد دانشگاه رور- Ruhr - در شهر بوخم شدم چشمم تجربه ای فراموش نشدنی را رقم زد . روی یکی از سطل های آشغال دانشگاه یک طرح گرافیکی جالبی دیدم . صلیب شکسته هیتلر بر زمین افتاده بود و کسی بر آن ایستاده ادرار می کرد .
یک لحظه ایستادم : فرق من و یک غربی از همین جا آغاز می شود، بلی از همین جا . به همین سادگی و به همین دشواری . سادگی اش همین طرح گرافیکی بود که من دیدم و دشواری اش تحمل و پذیرفتن این طرح هست . این غربی ها یک ویژگی بسیار خوب دارند و آن اینکه تلاش می کنند به خود و به دیگران دروغ نگویند . پذیرفتن گذشته سیاه آلمان نخستین قدم شان بود که به خود دروغ نگویند، انتشار و اعلام این سیاهکاری قسمت دیگر بود تا به دیگران دروغ نگویند . بله پشت این طرح گرافیکی این راز بزرگ خوابیده بود. و امروزه که بین شان می گذری مردمانی هستند بسیار آسوده تر از مردمان ما و آرامش هم همیشه رفیق راهشان . حتی آن جوانی که کاکایش در کوره های هیتلر هیزم شده و پدرش شاهد آن ماجرا بوده به آلمان عشق می ورزد و چه بسا بیشتر از یک غیر یهودی . چرا که آلمان امروز در قدم نخست اشتباه گذشته اش در قبال او ره پذیرفته وبعد با انتشار این گذشته فاجعه آمیز در کتابهای درسی کودکانشان ، با ساختن بناهای یادبود برای باقی ماندگان این قتل عام ها ، با حفظ کوره هایی که انسانها هیزمش شدند و ... از این جوان عذرخواهی می کند .

اما در جامعه ما قصه فرق می کند. در این جامعه هیچ کدام از آن دو قدم که گفتم برداشته نمی شود. نخست هیچ کسی از ما بر اشتباه گذشته اش اقرار نمی کند و در قدم بعد هم حاضر نیست که برای جبران آن اشتباه خود ره به زحمت اندازد .

نسل کشی عبدالرحمان خان یکی از این فاجعه هاست که از نظر من فجیع ترین شان می باشد، بیش از 62 درصد از یک نژاد را کشتند و بعد زنانشان را به اسیری بردند، کودکانشان را فروختند و اموالشان را تاراج کردند . کشتارمردم بی گناه کابل در دوران مجاهدین نسل کشی دیگر . و کشتار مردم بامیان ، مزار شریف و شمالی کابل توسط طالبان فاجعه دیگر است که هنوز آثارش هم هویداست . اما ما چه می کنیم . عبدالرحمان برای ما یک اسطوره و مقبره اش زیارتگاه است ، عاملان قتل عام های کابل هم بر اوج ایستاده اند . سران طالبان هر روز به مذاکره دعوت می شوند و این یعنی هر روز سعی می کنیم به خود دروغ بگوییم . کتابهای درسی که هیچ ، حتی کتاب های تاریخی این جامعه هم فصل سیاه کاریهای نژادی-مذهبی عبدالرحمن خان را سفید گذاشته از کنارش بی تفاوت می گذرند . باقی اقدامات و ساختن بناهای یاد بود و امثالهم شاید در ذهن ما شبیه به یک فکاهی بماند .

دیروزاجلاس ضد نژاد پرستی سازمان ملل موسوم به دوربان دو در شهر ژنو سوئیس همسایه جنوبی و همزبان کشور آلمان برگزار شد. گفته می شود که اولین نشست ضد نژاد پرستی این سازمان به حدود سی سال قبل برمی گردد، اجلاسی در سوئیس برای محکوم کردن نظام شرم آور آپارتاید در آفریقای جنوبی . اما نشست دیروز چهارمین نشست و ادامه نشست ضد نژاد پرستی سازمان ملل هست که هشت سال پیش در شهر دوربان آفریقای جنوبی با نام دوربان یک برگزار شد .
و کاش این نشست ها بتواند درسی برای افغان ها شود که تاریخ خود را از عقده های نژاد پرستی تصفیه کند و گذشته را آن گونه که بوده است به مظهر نمایش بگذارند . چرا که در غیرآن پدیده ای به نام ملت هرگز شکل نخواهد گرفت ، کشور مخلوطی خواهد شد از تضادهای نژادی، قومی وانباشته از عقده های جمعی که البته امروزه چنین است.


متاثر شدم

...
صنف هفت یا هشت بودم ، اوایل دهه هشتاد شمسی . در یکی از محله های مهاجر نشین ایران مردی به ما تاریخ درس می داد ، تاریخ افغانستان . از یک پای می لنگید و می گفتند که در جنگ با روسها زخمی شده بوده . ملایی بود بی ادعا، و تمام آنچه که از ما می خواست این بود که بعد از صنف یک نفر با موترسایکل او را تا خانه اش برساند . در این صنف تاریخ، نوجوانانی مثل من چند نفری بیش نبودند و اکثراً جوانان یا کارگران میان سالی بودند که هفته ای یک بار پای صحبت های این مرد جمع می شدند . غم انگیزترین بخش برای هم صنفی های من قسمتی از تاریخ بود که عبدالرحمن خان بیش از 62 درصد از هزاره ها را قتل عام کرده بود و آن زمان که من برای خود حساب کودکانه می کردم ، در زمان نسل کشی، پدرکلان من احتمالاً یک کودک بوده . یعنی همین نزدیکی ها .
حالا سالها از آن روزگار می گذرد . این معلم تاریخ ما ، حسین علی یزدانی معروف به حاج کاظم بود. بعد از آن وقت تا حال ندیدمش و نمی دانم که همان حاج کاظم باقی مانده است یا فرق نموده . گاهگاهی می شنیدم که در کابل است . تا اینکه چند روز پیش یکی از دوستان از ترکیه ایمیل فرستاده بود که حاج کاظم در کابل با چاقو مورد سوء قصد واقع شده است . اول جدی نگرفتم اما فردایش که پرسیدم گفتند درست است و من بسیار متاثر شدم، دلیلش هم ظاهراً نقدی بوده که ایشان بر احوال شخصیه نوشته بوده . اما کاش مخالفینش یا بهتر بگویم صاحبان اندیشه های متفاوت از چاقوی منطق استفاده می کردند.
...

جمعه، فروردین ۲۸

غرور افغانی ، غرور چینایی

فروشگاه الدی


از course آموزش زبان آلمانی برآمدم ، صنف کنار ما که دروازه اش باز بود ، پر بود از دانشجویان . کنجکاوانه از کنارش تیر شدم وبه آموزگارمان گفتم : چقدر شلوغ بود . با حالتی که هیچ تعجبی در آن نبود جواب داد : کورس زبان چینایی هست .
در روزنامه ها خوانده بودم که باید به فرزندانمان چینایی بیاموزیم اما هرگز فکرش ره نمی کردم که این موج ای قدر زود به ساحل برسد . به خاطر نوع برنامه ای که اینجا شاملش هستم کمتر با خارجی های غیر افغان می آمیزم . اما چند تا چینایی که در ساختمان ما هست ، همیشه در نگاههای من انسانهایی آرام ، سخت کوش و ساده پوش به نظر می رسند . البته این آرامش آنها نه به مفهوم ناتوانی که یک نوع فرهنگ جمعی شان می باشد . در شرایطی که بانک جهانی مقدار رشد اقتصاد جهان ره بعد از شش دهه برای اولین بار به مقدار صفر پیش بینی کرده است این اژدهای خفته شرق برای سال روان حدود هشت درصد رشد اقتصادی ره تخمین زده است .
اما طبیعت مردمان همسایه غربی این اژدها، افغانستان، کمی فرق می کند . افغانهای زیادی هستند که مقیم آلمان می باشند . چه آنانی که از طریق روسیه و در زمان جنگ با روس به اینجا پناهنده شده اند و چه آنانی که بعد ها در زمان طالبان یا مجاهدین خود ره به اینجا رسانیده اند و متاسفانه بسیاری از این هم وطنان ما همچون دیگر پناهندگان از حق social و از عرق جبین آلمان ها نان می خورند . مقصدم از این مقدمه این است که در چند ماه تجربه من در این جا چندین بار از دهان افغان های خودمان شنیده ام که به جانب مقابل خود به نشانه تحقیر گفته است :
« اَلدی خورَک » ! . و این تحقیر چنان به مذاق افغان مقابل بد می نشیند که گویا کابلی شهر نشین به کابلی دیگه گفته باشد : اطرافی ! . و اما اَلدی ( ALDI ) نام فروشگاهی بزرگ و زنجیره ای است که در تمام سطح اروپا پراکنده شده است و مشخصه آن ارزان بودن اجناس آن است که این ناشی از توزیع انبوه ، گاهاً کیفیت متوسط و نه چندان بالای اجناس آن می باشد ، و بعد از چاشت ها که به این فروشگاه می رویم چنان ازدحام می باشد که جای سوزن انداختن نیست . اما هر چه باشد این کیفیت برای یک افغان بسیار است . برای افغانی که امروز بیوه های پایتختش باید سر هر ماه پیش ماموران ملت در وزارت شهدا و معلولین عشوه کنند تا از دو نیم هزار افغانی معاش ماهیانه آنها کمتر دزدی شود. حتی برای آن افغانی که از restaurant خود در اینجا برخاسته ، می رود وزیر می شود برای او هم این کیفیت باید قابل قبول باشد .
در راه که می آمدم با خودم فکرمی کردم که آیا از خاکستر این افغانها می شود که دوباره مولانا ، ابن سینا ، سنایی و ... بر خیزد . من که دور از ذهن می بینم . بسیار دور .

............................................................
پ.ن. : « الدی خورک » به کسی اطلاق می شود که سودای خود ره از الدی خریداری کند و جالب اینجاست که تجربه من نشان داده همان جنس الدی در فروشگاه دیگه گاهاً تا دو برابر گران تر بوده است !

پنجشنبه، فروردین ۲۷

مرزها مشخص می شود



خبر ره که شنیدم فقط چند لحظه مکث کردم . طرفداران آقای محسنی به مکتب حمله برده اند و شیشه های آن ره شکسته اند و ... . آقای محسنی از جمله معدود آخوندهایی هست که بلندگوهای متفاوت در اختیار دارد و می تواند محتویات کوزه خود ره به راحتی به بیرون تراوش دهد ، اما تخریب مکتب چرا ؟ حکم این ره با چه منطقی صادر کرده اند. این عمل نه تخریب مکتب معرفت که تخریب معرفت آقای محسنی و طرفدارانش هست . از هشت صبح بخوانیم ، گویا تر از این نمی شود .


چهارشنبه، فروردین ۲۶

عجب !!!


پشت عکس می گشتم، برای مطلبی که در مورد تظاهرات نوشته بودم . به سایت بی بی سی رسیدم، تیتر زده بود :
تظاهرات مخالفان و موافقان قانون شیعیان در کابل
نمی دانم که من شیعه به این آقا یا خانم بی بی سی چه هیزم تری سودا کرده ام که می خواهد این بحث امروز در افغانستان ره رنگ جنگ مذهبی بدهد .
بی سی سی جان این قانون حق هر شیعه هست و کسی هم با قانون شیعیان مخالفت نکرده است . من شیعه از حقوق خود نمی گریزم می خواهم این قانون را اصلاح کنم . اصلاحی که آن را انسانی تر بسازد و این به مفهوم جنگ با کسی نیست .
به تازگی از جنگ مذهب در این مملکت خلاص شده ایم که باز هم چوبک می زنن . بی علت نبوده است که این آلمانها وقتی نام انگلیس ره می شنوند پیشانی ترش می کنند و ابرو درهم می کشند . امان از دست این انگلیس و نمایندگان افغانی اش ، امان .

به فال نیک می گیرم ، مرزها مشخص می شود .


امروز مقابل مدرسه آقای محسنی به نام خاتم النبیین دو تظاهرات در مخالفت و موافقت مواد مربوط به زنان قانون «احوال شخصیه شیعیان» برگزار شده بود . بسیار خوش شدم . چرا که قبل از این وقتی یک تظاهرات شروع می شد یا فقط مال پشتونها بود یا تاجیکها و یا هم هزاره ها و... اما حالا می بینیم تظاهراتی به پا خواسته که در آن از هر نوع انسانی با هر نوع قومیتی می یابیم . این یک تغییر بزرگ است که نسل من شاهد آن می باشد . نسلی که در آن فقط پشتون ها از احمدشاه حمایت کرده است وفقط تاجیک ها از مسعود و هزاره ها از مزاری .
کاش نسل نو این جرات را داشته باشند که معیار را فراتر از قوم، نژاد و مذهب قرار داده و به معنایی انسانی تر بیاندیشند . که در پناه این دیدگاه نه اینکه اشخاص بزرگ شوند که اندیشه های انسانی آنها - اگر وجود داشت - بزرگ شوند . یا اختلاف ها نه به خاطر اشخاص بلکه به خاطر راهی باشند که آنها بر می گزینند . و با این دیدگاه هیچ گاهی یک انسان ، کاملا خوب یا کاملا بد نخواهد بود ، من وقتی خانه ی دوست پشتون خود می روم همیشه پیش رویم از شهید مزاری تعریف می کند اما هم من وهم او می داند که وقتی من نباشم ممکن است این گونه قضاوت نکند و ضرورتی هم ندارد که این گونه قضاوت کند.
تصور کنید که درتمام شهرهای افغانستان به جای تمام عکسهای این بزرگواران بنویسند « ان اکرمکم عندالله اتقکم » ، عدالت برای همه ، همه در برابر قانون برابرند و ... . یعنی معیار از رنگ ، قوم ، مذهب و زبان به « معنا» تغییر یابد و بعد بحث سازنده شکل گیرد. در این دیدگاه فکر نمی کنم نگاههای فاشیستی جایی در جامعه داشته باشند و کم کم از این غم بزرگ رها می یابیم .
تنها در این صورت است که در پارلمان ما هنگام رای گیری جناح بندی قومی نمی شود. این مجلس« شوروا»ی ملی ما - نخبگان سیاسی ما - شاید از استثناهای این جهان باشد چرا که هنگام رای گیری کمونیست شوروی ، لیبرال امریکایی ، اخوانی مصری و وهابی عربستانی همه وهمه زیر بیرق قوم می درآیند و آینده اش « آشی » می شود که می بینیم و اگر این نمایندگان از کودکی به گوشش این چیزها که گفتم ، خوانده می شد شاید اینها هم به چیزی فراتر از قوم می دیدند.
اما این تظاهرات امروز نشان داد که کم کم جبهه گیری ها از رنگ قوم به رنگ معنا تغییر می یابد و این نخستین قدم برای تغییر این جامعه قومی است . فقط خدا کند که تظاهرات کنندگان امروز خود به این نتیجه رسیده باشند که باید بیایند نه اینکه باز هم ابزار شده باشند.

یکشنبه، فروردین ۲۳

بعد از کاهگل کردن !

عکس از وبلاگ زندگی در بامیان

خبر جالبی بود . کاهگل کردن سرک بازار بامیان برای نشان دادن اعتراض به عدم توجه دولت به این ولایت . خبر ره که می خواندم با خودم فکر کردم که قضیه ره کمی برای خود ساده بسازم :

هدف مردم بامیان : قیر شدن سرکهای داخلی و سرک کابل - بامیان
وسیله رسیدن به این هدف : اعتراض ( فعلا با کاهگل کردن سرک )

بامیانی نیستم اما شاید بیش از هر بامیانی از قیر شدن سرک کابل-بامیان خوش شوم . چرا که پیمودن این سرک خامه هم جیب مه ره خالی می کند و هم وقتی به بامیان می رسم احساس می کنم که تا چند ساعت مغزم هم تهی شده است و گیج می مانم .
آیا اعتراض به این شکل می تواند مردم بامیان ره به هدف برساند ؟ اعتراض به این شکل نخستین قدم و عاقلانه ترین شکل اعتراض می باشد . اما فرض کنیم که دولت افغانستان مثل سالهای قبل به خواسته های مردم توجه نکرد . قدم بعدی چه باید باشد تا مردم بامیان به هدف برسند . اعتراض ره به کابل بکشانند ؟ دکان ها ره بسته کنند ؟ مثل مردم فاریاب به خشونت متوسل شوند یا مثل جنوب به مبارزه مسلحانه روی آورند ؟ واقعاً قدم بعدی چیست ؟ و چگونه می توانند که به حق ( هدف ) خود برسند ؟ کدام یک از موارد فوق که من نام بردم در چند سال گذشته بهتر جواب داده است ؟ و در کشوری مثل افغانستان تا به چه اندازه یک حرکت اعتراضی این گونه می تواند باعث توجه دولت شود و مرز اعتراض مسالمت آمیز با خشونت آمیز در این جامعه کجاست ؟ - سرگردان پشت خط قرمز و در عین حال پشت بهترین و نزدیک ترین راه برای رسیدن به هدف می گردم . چه می دانم شاید کرزی هم مثل من باشد وتا هنوز نداند که معیار در این مملکت چیست. زیرا هر روز که از خواب می خیزد مطابق با متقضیات همان روز امضا می کند ، دستور می دهد ، امر می کند و نهی می نماید .
حالا در این جامعه ، مردم بامیان چگونه می توانند سرک خود ره آسفالت کنند ؟ من که فکر می کنم جواب این سوال به قول قدما سهل ممتنع است .

البته من با این فرض این سوال ره مطرح کردم که سکان داران شرکت کننده در این اعتراض مثل باقی نمایندگان مردم بامیان در دولت ، بعدها تطمیع نشده و همچنان وفادار باقی بمانند .