
از ثروت، شهرت و قدرت هیچ خوشم نمی آمده ، چون همیشه باعث شده است بین آنچه که انسانها واقعن هستند و آنچه که ما می بینیم یک حجاب بسازد.
تقریبا چهار سال قبل بود ، کفگیری که دیگش ره هم نداشتم حالا به ته دیگ خورده بود. رهنمای معاملات کابل به مجردین مثل ما - من و هم اتاقی های وقتم- هیچ تمایلی نداشت که خانه کرایه بدهد. بعد از بسیار گشتن چند تایی یافته بودیم ، اما این رسم که شاید فقط از نوع کابلی اش باشد ، گفته بود که قرداد باید حداقل یک ساله باشد و شش ماه از کرایه هم پول پیش .
دوستانم را در ذهنم مرور کردم کس خاصی یافت نمی شد که بتواند کمکم کند . اما ذهنم روی یک نفر ایستاد شد . روزهای کودکی با هم قالین می بافتیم ، نصف روز مکتب می رفتیم و نصف دیگه ره هم بجا می زدیم و سرعقب . پشت شماره اش گشتم ، یافتم و زنگ زدم :
- سلام انجینر
- سلام حسن جان
- خوبی انجینر ؟
- چه عجب یاد ما افتادی حسن جان
- ( خنده ) خوب شاید کارم بهت بند شده . .... حقیقتش انجینر یک مقدار پول لازم داشتم .
- چقدر ؟
- چهارصدتایی اگر داشته باشی .
انجینر معاشش خوب بود . به قول بچه ها دالری پیسه می گرفت، و قول داد که بعدا خبرم می کند .
دو روز بعد زنگ زدم ، انجینر گوشی را برداشت:
- سلام حسن جان
- سلام انجینر ، چی کدی همراه زحمت های ما عزیز .
انجینر گفت صد دالر بیشتر نمی تواند جور کند و من هم بدون اینکه نشان دهم ناراحت هستم ازش تشکر کردم . و گفتم که مشکلم حل شده است ( تا مبادا که از من دلگیر شود) . اما مشکلم حل نشده بود بلکه که در کنارش دریافتم که این هم بازی دوران کودکی ام چقدر عوض شده . قبل از اینکه engineer شود معرفتش کمی بیشتر شامل حالم می شد اما حالا ... . بله ، برای همین است که گاهی از پول خوشم می آید.
پ.ن. : در اصطلاح قالین بافی وقتی رنگی درست به جای سابقش بافته شود می گویند «بجا »، و « سرعقب» یعنی که رنگ مورد نظر یک خانه عقب تر بافته شود.

.jpg)


