یکشنبه، اردیبهشت ۲۰

گاهی از پول خوشم می آید

...

از ثروت، شهرت و قدرت هیچ خوشم نمی آمده ، چون همیشه باعث شده است بین آنچه که انسانها واقعن هستند و آنچه که ما می بینیم یک حجاب بسازد.

تقریبا چهار سال قبل بود ، کفگیری که دیگش ره هم نداشتم حالا به ته دیگ خورده بود. رهنمای معاملات کابل به مجردین مثل ما - من و هم اتاقی های وقتم- هیچ تمایلی نداشت که خانه کرایه بدهد. بعد از بسیار گشتن چند تایی یافته بودیم ، اما این رسم که شاید فقط از نوع کابلی اش باشد ، گفته بود که قرداد باید حداقل یک ساله باشد و شش ماه از کرایه هم پول پیش .

دوستانم را در ذهنم مرور کردم کس خاصی یافت نمی شد که بتواند کمکم کند . اما ذهنم روی یک نفر ایستاد شد . روزهای کودکی با هم قالین می بافتیم ، نصف روز مکتب می رفتیم و نصف دیگه ره هم بجا می زدیم و سرعقب . پشت شماره اش گشتم ، یافتم و زنگ زدم :

- سلام انجینر
- سلام حسن جان
- خوبی انجینر ؟
- چه عجب یاد ما افتادی حسن جان
- ( خنده ) خوب شاید کارم بهت بند شده . .... حقیقتش انجینر یک مقدار پول لازم داشتم .
- چقدر ؟
- چهارصدتایی اگر داشته باشی .
انجینر معاشش خوب بود . به قول بچه ها دالری پیسه می گرفت، و قول داد که بعدا خبرم می کند .

دو روز بعد زنگ زدم ، انجینر گوشی را برداشت:
- سلام حسن جان
- سلام انجینر ، چی کدی همراه زحمت های ما عزیز .

انجینر گفت صد دالر بیشتر نمی تواند جور کند و من هم بدون اینکه نشان دهم ناراحت هستم ازش تشکر کردم . و گفتم که مشکلم حل شده است ( تا مبادا که از من دلگیر شود) . اما مشکلم حل نشده بود بلکه که در کنارش دریافتم که این هم بازی دوران کودکی ام چقدر عوض شده . قبل از اینکه engineer شود معرفتش کمی بیشتر شامل حالم می شد اما حالا ... . بله ، برای همین است که گاهی از پول خوشم می آید.

پ.ن. : در اصطلاح قالین بافی وقتی رنگی درست به جای سابقش بافته شود می گویند «بجا »، و « سرعقب» یعنی که رنگ مورد نظر یک خانه عقب تر بافته شود.

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷

وقتی NGOها افغانی می شوند

...

این دوستم نامش عباس است ، ما بریش داکترعباس می گیم . از دانشگاه طب کابل فارغ شده است اما حالا از زبان انگلیسی اش نان می خورد. جالب است، هفت سال زحمت کشیده و طب خوانده است اما حالا باید همه چیز را فراموش کند. خودش هم از این مسئله خیلی رنج می برد که چرا نمی تواند از حرفه اش - که دوستش داره - کسب روزی کند.
...
به هر حال این دوست و هم اتاقی ما فقط در ماههای زمستان یادش می آید که طب خوانده است. یعنی وقتی که یکی از اهالی اتاق زکام شود و پس از امتحان کردن شغلم ، سوپ و ... در نهایت به دوا روی آورد، در این موقع است که دوست ما یادش می آید که ایشان طب خوانده است و هفت سال از بهترین سالهای عمرش را صرف این مسایل نموده .
...
این مسئله برای هر انسان این مملکت یک موضوع رنج آور است که در این جامعه همه چیز شده است زبان انگلیسی و کامپیوتر، یکی اش قصه ی همین دوست ما . و جالب این است که ایشان برای کسی ترجمه می کند که -به قول خودش- سطح سوادش از مترجم کمتر است. دولت هم که هیچ برنامه ای ندارد تا به تعادل سطح درآمد NGOها و شغل های دولتی فکر کند. یا حداقل اگر نمی تواند معاش کارمندان خودش ره به سطح معاش NGOها نزدیک کند، برای کارمندان افغانی این موسسات خارجی سطح حداکثری معاش تعیین کند تا باعث نشود که سرمایه های ملی ما همه برای کار به این موسسات صف بگیرند، که بعضاً هیچ کار مفیدی نیز در جامعه انجام نمی دهند.

بله ، می گفتم که متاسفانه در این سالها عجیب این تب انگلیسی و کامپیوتر پیسه ساز شده است به طوری که همه راه افتاده اند پشت کامپیوتر و زبان انگلیسی و جالب است که course های آموزشی هم فقط برای یک چیز تلاش می کند اینکه شاگردانش انگلیسی و کامپیوتر یاد بگیرند، حتی فراموش می کنند که حداقل کمی چاشنی اخلاق ره همراه این زبان و کامپیوتر به خورد ملت بدهند تا فراگیران این حرفه ها - نه علم ها!!! - وقتی وارد بازار کار شدند کمی آداب معاشرت با مردم را یاد داشته باشند.

نمی دانم تا کی این مسئله ادامه خواهد داشت و مردم در تب این انگلیسی خواهند سوخت ، شاید تا وقتی که این NGO ها وبودجه های کلان آنها در افغانستان هست این مسئله هم باشد. ولی بعد از خروج این موسسات غیر دولتی خارجی شاید که به یکباره ملت دچار زکام شود و یادشان بیاید که نخیر انگلیسی همه چیز نیست ، ما باید سواد انگلیسی ها را هم علاوه بر زبان آنها یاد بگیریم و چراغ آنها از این روغن است که روشن می باشد .

و نتیجه غیر مستقیم این بازارِ گرم انگلیسی این شده است که مردم عادی - و صد البته هم مسئولین - همواره سعی می کنند تا در بین جملات شان به نشان تشخص، یگان کلمه انگلیسی انداخت کنند تا به طرف مقابل نشان دهند که آنها هم از علم روز پس نمانده اند . گاهی فکر می کنم که اگر این وضع ادامه یابد چند سال دیگه شاید ما هم مثل شبه قاره هندوستان زبان فارسی را فراموش کرده و« مر این قیمتی درّ لفظ دری» به کتاب تاریخ سپرده شود.
...

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴

عکس


رفته بودم برلین
عکس گرفتم
کنار دیواری که حالا بین شان نیست
چند سال پیش
هابرماس دانشگاه تهران آمده بود
ازش امضا می گرفتند.

چهارشنبه، اردیبهشت ۹

مصرف، به عنوان یک ارزش

...

چندی قبل پیش از برگزاری اجلاس سران بیست کشور توسعه یافته و درحال توسعه ی جهان موسوم به گروه 20 ، در روزنامه واشنگتن پست نوشته ای را خواندم . این نوشته با نام تعادل سازی اقتصاد ، عنوان سرمقاله وقت این روزنامه بود و در جستجوی یافتن راهی برای رهایی از رکود فعلی اقتصاد که دامن جهان را گرفته است . در سال روان بانک جهانی برای بیشتر اعضای هشت کشور توسعه یافته رشد منفی را پیش بینی کرده است و میانگین رشد جهانی ره نیز صفر تخمین زده است .
بگذریم، در این سرمقاله نویسنده آمریکایی آن به فرهنگ مصرفی اقتصاد دوم جهان - جاپان- و اقتصاد سوم - آلمان- خرده گرفته است که مردمان این کشورها بیشتر پس انداز می کنند و کمتر مصرف می کنند و خاطر نشان ساخته بود که باید فرهنگ مصرف این جوامع کم کم تغییر کند.
تا به امروز این مسئله ذهن مرا آزار می دهد که چرا ما باید برای جبران بیکاری همدیگر مصرف خود را افزایش دهیم تا تقاضای بیشتری شکل بگیرد و برای رفع این تقاضا شغل ایجاد شود و در نهایت بیکاری از بین برود . آیا ما آمده ایم تا برای جبران بیکاری یکدیگر بیش از پیش مصرف کنیم یا راه دیگری هم برای ساختن جهانی با اقتصاد متعادل وجود دارد ؟

مثال ساده بگویم، فرض کنیم در یک جامعه دو نفره هستیم، نفر اول موتر تولید می کند و نفر دوم نان . نفر اول همیشه نان نفر دوم را خریداری می کند اما نفر دوم به قدر احساس نیاز خودش موتر را از نفر اول می خرد . حالا چون نفر اول بیکار شده است می گوید باید فرهنگ مصرف نفر دوم تغییر کند و او بیشتر از من موتر بخرد !

من هنوز این مسئله را هضم نکرده ام و با خودم فکر می کنم که چرا من - انسان امروزی - باید همیشه در حال مصرف کردن بیش از نیاز و خارج ازنیاز خودم باشم . چرا نباید با تولید کمتر و با مصرف کمتر، زندگی آرام تر و ساده تر را تجربه کنم . اگر وضعیت به این صورت پیش برود شاید ما هیچ گاهی برای زیستن و برای با هم بودن وقت کافی نداشته باشیم و تمسخر انسان ماشینی چارلی چاپلین واقعی تر از قبل شود.

نمی دانم شما با من موافق هستید یا نه ، اما من فکر می کنم که این «فرهنگ مصرف» لااقل با «اخلاق شرقی» ما زیاد سازگار نیست و این اندیشه ی سرمایه داری از بعضی جهات باید در اصول خودش تجدید نظر کند.
...

شنبه، اردیبهشت ۵

سفر به بند امیر

...

تقریبا دو سال قبل بود ، بچه ها از کابل زنگ زدند که شوق بند امیر کرده ایم، گفتم من نیز هم . صبح زود حرکت کردند، راه دره « میدان-حاجی گگ» به علت حضور طالبان ناامن بود . گفته بودم که از راه دره «غوربند» بیایند . ساعت سه بعد از چاشت زنگ زدم تلفن شان جواب نداد . ساعت پنج زنگ زدم تلفن جواب نداد ، به تشویش شدم ، از کابل زنگ زدند که بچه ها سمت بامیان آمده اما تلفن شان جواب نمی ده ، گفتم من هم تلاش کردم اما جواب نمی ده . تشویشم بیشتر می شد، ساعت حدود هشت شب بود، رضا زنگ زد که ما رسیدیم و حالی هم در «هوتل ماما نجف» هستیم در بازار بامیان . اتاقی که من همراه همکارانم بودم جای سوزن انداختن هم نداشت بنابراین من هم رفتم پیش مسافران بندامیر به « هوتل ماما نجف » . تا نیمه های شب قصه بود و خنده . خنده به اینکه اینها از بین طالبان آمده بوده از راه « میدان-حاجی گگ» و بیشترین خنده به اینکه « راه بلد ها » خواب رفته بوده و راننده نابلد هم مسافران ره برده بوده به سمت بهسود و پنجاب ... .

عکس های زیر از نقاط مختلف شاهکار طبیعت « بند امیر» است که در این سفر گرفته بودیم. چند روزپیش این بند به عنوان اولین پارک ملی افغانستان نام گذاری شد و امیدوارم که بعد از این در نگهداشت این شاهکار خلقت توجه بیشتری صورت گیرد .
مجموعه بند امیر ازچند بند کوچک و بزرگ تشکیل یافته است که بزرگترین شان بند امیر است . امیدوارم که این تصاویر برای دوستانی که تا به حال موفق به دیدن این بند طبیعی نشده است بتواند معرفی کوچکی از بند امیر باشد.




راه خاکی بند امیر ، پروژه آسفالت این راه توسط یک شرکت کوریایی شروع شده است و تا پایان 2010 باید ختم شود.


من هم مثل شما به این عکس می نگرم ، اما به عنوان عکاس.


این دوستم علی است ، علی یعقوبی . در این بند که اگر اشتباه نکنم نامش بند پنیر است، حدود دو ساعت آب بازی- شنا- کردیم .


اشتباه نکنید، این غار نیست بلکه یک طاقچه رسوبی طبیعی است که از یک سویش عکس گرفته شده است . زیباست، اینطور نیست ؟


پنجشنبه، اردیبهشت ۳

با این همه جنگ

...


تصویری که انسانها در ذهن خود می سازند و بر اساس آن تصمیم می گیرند همه بر گرفته از بار معنایی کلماتی است که آنها به کار می برند، در جامعه ای که این همه جنگ هست آیا نسل های بعدی ما فرصت اندیشیدن به صلح را پیدا می کنند :

سگ جنگی
مرغ جنگی
خروس جنگی
شاخ جنگی
سر جنگی
کبک جنگی
تخم مرغ جنگی
کاغذ پران جنگی
مردِ جنگی
قلعه ی جنگی
و
تاسف انگیز تر،
شعر جنگی

حتی شعر که الهام جویبار روان احساس هست با جنگ آمیخته شده است .

با این همه جنگ به کجا خواهیم رفت ؟


سه‌شنبه، اردیبهشت ۱

دوربان سه در کابل

...


اولین روزی که وارد دانشگاه رور- Ruhr - در شهر بوخم شدم چشمم تجربه ای فراموش نشدنی را رقم زد . روی یکی از سطل های آشغال دانشگاه یک طرح گرافیکی جالبی دیدم . صلیب شکسته هیتلر بر زمین افتاده بود و کسی بر آن ایستاده ادرار می کرد .
یک لحظه ایستادم : فرق من و یک غربی از همین جا آغاز می شود، بلی از همین جا . به همین سادگی و به همین دشواری . سادگی اش همین طرح گرافیکی بود که من دیدم و دشواری اش تحمل و پذیرفتن این طرح هست . این غربی ها یک ویژگی بسیار خوب دارند و آن اینکه تلاش می کنند به خود و به دیگران دروغ نگویند . پذیرفتن گذشته سیاه آلمان نخستین قدم شان بود که به خود دروغ نگویند، انتشار و اعلام این سیاهکاری قسمت دیگر بود تا به دیگران دروغ نگویند . بله پشت این طرح گرافیکی این راز بزرگ خوابیده بود. و امروزه که بین شان می گذری مردمانی هستند بسیار آسوده تر از مردمان ما و آرامش هم همیشه رفیق راهشان . حتی آن جوانی که کاکایش در کوره های هیتلر هیزم شده و پدرش شاهد آن ماجرا بوده به آلمان عشق می ورزد و چه بسا بیشتر از یک غیر یهودی . چرا که آلمان امروز در قدم نخست اشتباه گذشته اش در قبال او ره پذیرفته وبعد با انتشار این گذشته فاجعه آمیز در کتابهای درسی کودکانشان ، با ساختن بناهای یادبود برای باقی ماندگان این قتل عام ها ، با حفظ کوره هایی که انسانها هیزمش شدند و ... از این جوان عذرخواهی می کند .

اما در جامعه ما قصه فرق می کند. در این جامعه هیچ کدام از آن دو قدم که گفتم برداشته نمی شود. نخست هیچ کسی از ما بر اشتباه گذشته اش اقرار نمی کند و در قدم بعد هم حاضر نیست که برای جبران آن اشتباه خود ره به زحمت اندازد .

نسل کشی عبدالرحمان خان یکی از این فاجعه هاست که از نظر من فجیع ترین شان می باشد، بیش از 62 درصد از یک نژاد را کشتند و بعد زنانشان را به اسیری بردند، کودکانشان را فروختند و اموالشان را تاراج کردند . کشتارمردم بی گناه کابل در دوران مجاهدین نسل کشی دیگر . و کشتار مردم بامیان ، مزار شریف و شمالی کابل توسط طالبان فاجعه دیگر است که هنوز آثارش هم هویداست . اما ما چه می کنیم . عبدالرحمان برای ما یک اسطوره و مقبره اش زیارتگاه است ، عاملان قتل عام های کابل هم بر اوج ایستاده اند . سران طالبان هر روز به مذاکره دعوت می شوند و این یعنی هر روز سعی می کنیم به خود دروغ بگوییم . کتابهای درسی که هیچ ، حتی کتاب های تاریخی این جامعه هم فصل سیاه کاریهای نژادی-مذهبی عبدالرحمن خان را سفید گذاشته از کنارش بی تفاوت می گذرند . باقی اقدامات و ساختن بناهای یاد بود و امثالهم شاید در ذهن ما شبیه به یک فکاهی بماند .

دیروزاجلاس ضد نژاد پرستی سازمان ملل موسوم به دوربان دو در شهر ژنو سوئیس همسایه جنوبی و همزبان کشور آلمان برگزار شد. گفته می شود که اولین نشست ضد نژاد پرستی این سازمان به حدود سی سال قبل برمی گردد، اجلاسی در سوئیس برای محکوم کردن نظام شرم آور آپارتاید در آفریقای جنوبی . اما نشست دیروز چهارمین نشست و ادامه نشست ضد نژاد پرستی سازمان ملل هست که هشت سال پیش در شهر دوربان آفریقای جنوبی با نام دوربان یک برگزار شد .
و کاش این نشست ها بتواند درسی برای افغان ها شود که تاریخ خود را از عقده های نژاد پرستی تصفیه کند و گذشته را آن گونه که بوده است به مظهر نمایش بگذارند . چرا که در غیرآن پدیده ای به نام ملت هرگز شکل نخواهد گرفت ، کشور مخلوطی خواهد شد از تضادهای نژادی، قومی وانباشته از عقده های جمعی که البته امروزه چنین است.